تبليغاتX
سهم من




















سهم من

من از هوای عشق تو....

پ.ن: شخصا برای این مریض روحی-جنسی-روانی که یک مثقال شهامت نداره تا اسم حقیقی خودشو بگه و ساعت ها چشم انتظار می مونه تا بتونه یک پیغام بگذاره آرزوی شفا می کنم.

متاسفم که عنوان روزنامه نگار را یدک می کشه.اما می شه به این نتیجه رسید که دچار کمبودهای زیادی است و خواهرهایش مشکلات زیادی داشتند و متاسفم که دستش مثل همیشه رو شده است.

بازدید کنندگان محترم و محترمه،شما هم لطفا آرزوی شفا کنید برای این جانور.

دوستان می تونند به آدرس جدید وبلاگ که قبلا ارسال شده مراجعه کنند.

نوشته شده در 88/08/15ساعت 23:6 توسط آزاده |

تا وقتی همدیگر رو می شناختیم،قسم راستمون بینی و بین اللهی بود.یعنی اون اولش این رو باب کرد ومن ازش تقلید می کردم و اون می خندید و سر تکون می داد.

جواب اس ام اس نمی داد. آدم رو به خرج می انداخت. آدم رو وادار می کرد که کاری که نمی خواد رو انجام بده.مثل همین حالا که اصرار کرده این سکوت سرد رو بشکنم و لابلای این خط خطی ها بنویسمش.

قسم راستش به جون سید بود.ولی هیچوقت رویم نشد ازش بپرسم کدوم  سید؟ یک گوشه می نشستیم و صدای گرام و تصنیف قدیمی قدیمی را گوش می دادیم.

بعد از هم بی خبر موندیم.من زندگیم رو ادامه دادم.از آدم هایی که اطرافش بودند خوشم نمی اومد.فکر کردم اون قدر حالش خوب است که به من احتیاجی نداره و خودش می تونه از پس خودش بربیاد.

نمی تونم بگم تا قبل از اون فکر می کردم آدم خوبیه.چون نمی شناختمش.یعنی خوب نمی شناختمش.اون فقط بلد بود یک جور طراحی عجیب غریب کنه و من ادایش رو در می آوردم : بینی و بین اللهی و اون سرش رو تکون می داد و می خندید.

هشت هشت هشتاد وهشت رفتم دیدنش.خیلی نشستم روی نیمکت راهروهای بیمارستان تا همه رفتند.حس می کردم دلم می خواد تنها باشم یا باشیم.

 مثل هیولا نفس می کشید.صدایش مثل نفیر باد که توی جنگل هوهو کنه از توی یک دستگاه پیچ در پیچ به من مخابره می شد.رزیدنت سال سومی یادم داده بود چیکار کنم که باهاش ارتباط بگیرم. باید دکمه سبز رو فشار می دادم.

اون می نوشت و من می خوندم.گفت خبرنگار بازی در نیاری.نه دلم می خواد کسی بدونه این جا بودم و نه خبر مرگم رو مخابره کن. دوس ندارم.

وقتی از پیشش برگشتم خواستم دست نویسش رو بذارم این جا که همه ببینند چه خط قشنگی داشت.بعد فکر کردم شاید راضی نباشه.تمایلی به تجاوز  نداشتم.

 

حس کردم یک چیزی کمه وقتی دستش را یک ثانیه گذاشت روی لباسم و لب هایش رو دیدم که تکون خورد: دارم نفرین پس می دهم.

 صدا از توی دستگاه پیچ پیچی مخابره می شد تا خیسی بارونی من.از اون ماجرا پنج سال گذشته بود. یکهو شک کردم نکنه داره هذیون می گه.

گفتم :ترکه روز عروسی اش دو تا کراوات رو هم میزنه،ازش می پرسند چرا این طوری می کنی؟ می گه آخه عقد و عروسی با همه.

به جای اون، رزیدنت سال سومی که سرم عوض می کرد، به بیمزگی ام خندید.

گفت: بد کردم بهش آزاده.بد کردم بهشون آزاده.بد کردم.بد کردم.بد بودم.بد کردم.بد دیدم.حالمم بده.

عضله دست چپم پرید.همیشه با این چیزها مخالف بود.به خودش که می گفتیم لب هاشو جمع می کرد: وجود نداره.خرافاته.مدرن شو.

 مثل علم وایستاده بودم بالای سرش و نمی دونستم باید ازش بدم بیاد یا نه. برای تغییر حسم،مقدمه لازم داشتم.

هشت هشت هشتاد و هشت  بود.دامن بارونی منو با محراب انگاری اشتباه گرفته بود،سفت چسبیده بودش.می گفت،نفرین دو سر داره که یقه اشو چسبیده و ول نمی کنه.

من هیچوقت نپرسیدم ازش که چی شد که این طوری شد.می گفتم اگه خودش بخواد برام ازجزییاتش می گه.

اون ماجرا که پاییز پنج سال پیش اتفاق افتاد،من بازم پیشش بودم.داد می زد و دست چپش می لرزید.مادرش با یک کاسه انار دون کرده وسط اتاق سرگردون بود: مادربترس از آه مردم!

 هشت هشت هشتاد و هشت آخرین لوکیشنش بود.بی دوربین،بی نور،بی حرکت.برداشت سی و سوم.دراز به دراز با پاهای گچی و لب های کبود.

صدای شادی یک کاروان عروسی پسزمینه سکانس پایانی.این جا بیمارستان هدایت است.میدون هدایت.طبقه دوم.اتاق دویست و سه.

 نمی دونم چرا بالای سرش به جای این که گریه ام بگیره،یکهو یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شمع و چراغ ها رو روشن کنید.امشب عروسی داریم...

نوشته شده در 88/08/11ساعت 0:41 توسط آزاده |

به احترام بودنتان بودم و به احترام بودنتان،مدتی شاید زیاد نخواهم بود.
نوشته شده در 88/07/24ساعت 9:42 توسط آزاده |

بهار از دستای من پر زد و رفت
نوشته شده در 88/07/23ساعت 19:1 توسط آزاده |

همین پارسالی ایگرگ خان، همسایه امون که سرعمر درس خونده است و پز روشنفکری می آید و دم به دم از ما کتاب های آنچنانی قرض می گیره،رفت مکه.یک ماه اون جا بود تا مطمئن شد تمام گناهان صغیره و کبیره اش پاک شده و همه حلالش کردند.

اولین بار کشتن یک گاو را از نزدیک وقتی ایگرگ خان از مکه برگشت از توی بالکنی که به حیاطشون مشرف بود دیدم.سر گاوه را که بریدند همه صلوات فرستادند و حاجی را بوسیدند.

بوی اسفند و گوشت کز داده و وراجی و سالوس و چاپلوسی قاطی شده بود و زیر ریسه های رنگی،گاوی که برای حاجی کشته بودند،خس خس می کرد.

ایگرگ خان،مومن و تحصیل کرده و شیک پوش و  معتمد محله.هر کسی پولی بخواد می تونه بهش قرض بده.هر کسی با دیگری اختلاف داشته باشه،این وسط ایگرگ خان واسطه باشی خوبیه.

اصلا از انتخاب رشته تا خریدن یک تخته فرش می تونی رویش حساب کنی.

ایگرگ خان،یک هفته است صاحب یک دختر شده.دیشب که روی بالکن  وایستاده بودم و چای می خوردم،دیدم دختر قد بلند و سفید رویی با یک موبایل در گوشش عرض کوچه را میره و میاد.

شاخک های زنانه ام تحریک شدند.گوش خواباندم ببینم جریان چیه.بعد از ده دقیقه این پا و اون پا کردن، ایگرگ خان با شلوار ورزشی و لخ لخ دمپایی آهسته در را بر ای دختر باز کرد و با همدیگر رفتند تو.

قبول کن توی این مملکت هرچقدرم بخوای فمینیست نباشی و خودتو با شرایط اجتماعی وفق بدهی،این پازل بدجوری توی ذوقت می زنه و کاسه کوزه مختصات آرمان هایت را در هم می ریزه.

نگو معیارها عوض شده که دیگه حالم از شنیدن این توجیهات به هم می خوره.نگو ببین چی می شود که آدم ها به هم چین مرحله ای می رسن که اصلا برام قابل قبول نیست.

نگو فقط یک سری از مردها این طورین که مجبورم برای تجدید نظر کردن توی آمارت،اطلاعات علمی بیشتری را دراختیارت بگذارم.

یادتونه می گفتین ازدواج استقلاله.تکامله،شراکته.صرف نظر از همبستری با یک غریبه،همدردی و تیمارداریه.

ازداوج های تو ایران چیه.تمام رخت خواب هاشون آغشته به خیانته.از این سر تا اون سر میز ناهارخوری اشون دروغ و آش مالیه.

لابلای شکاف های اون حلقه های طلایی اشون،پیچوندن و خمیازه و دور زدن و تحقیر کردنه.

عملکردهایشون به لجن کشیدن مولفه های یک زندگی سالم و زیر سوال بردن تمام مناسک وموارد شرعی و مذهبی است.

همه اشون دست شیطون رو از پشت بستند و با اون قیافه های اتوکشیده به حیوون می گن زکی!مگه منتهای هوسبازی آدم ها تا کجاست؟ مگه دامنه تنوع طلبی آدم ها نقطه پایان نداره؟

این جا کجاست که آدم هایش برای تمام معیارهای اخلاقی فاتحه خوندند و به کانون زندگی و زناشویی سالم،یک انگشت شصت خاتم کاری نشون دادند.

نوشته شده در 88/07/22ساعت 11:39 توسط آزاده |

وقتی بهنود شجاعی پس از هفت بار متوقف کردن حکم اعدام،بالاخره طی روزهای گذشته به چوبه دار آویخته شد،باز هم مثل همیشه این جا و آن جا زمزمه هایی مبنی براین که آیا زمان آن فرا نرسیده است تا مجازات اعدام از میان برداشته شود شنیده شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،آسمان هنوز آبی بود و گاه باران تند و ریزی بر تهران می بارید.همه پیتزا و ساندویچ و چلوکباب می خوردند و با دهان های پر از دوغ و پیاز و آروغ از کمپین یک میلیون امضاء و سازمان ملل می گفتند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان در اتاق های فکر قضایی این تردید در کانال کولرها جاری بود که باید یا نباید!

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هنوز جوانانی در پارک باباییان مواد می زدند و در برابر حرف های زیادی بچه محل ها،دست به تیزی می بردند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا هنوز محل گذر بود.آدم ها هنوز آن قدر احمق بودند که خودشان و دیگران را گول بزنند،با همدیگر روبوسی کنند و در برابر هر عکس العملی دست بر روی سینه بگذارند که ای بابا،لذتی که در عفو است درانتقام نیست.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان همه چیز از اهدای جایزه نوبل به هرتا مولر تا گران شدن رنگ موی اورئال در بازار رنگ و بوی سیاسی داشت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،یک بار دیگر حرف های شعار زده و تکراری "جواب خون را که با خون نمی دهند" رو سیاه شد و انتقام بر اوضاع مسلط شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،اهمیت معلول ها در دایره بسته بازجویی مثل بخار درون یک لیوان چای،رنگ می باخت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا جای کوچک تری نشد.زمان متوقف  نشد و عادت از تکرار باز نایستاد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،این آرزوی دیرینه مثل شهابی از اذهان گذشت که ای کاش زمانی برسد تا قانون،راه حل بهتری را جایگزین اعدام و سنگسار کند.

 وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،همه چیز پشت درهای سرد و بسته اوین مکتوم ماند و بوق خاموش آمبولانسی که جنازه را به درون حفره تاریکی راهنمایی کرد،تا فرسنگ ها گوش ها را کر کرد و دل ها را مالش داد.

 

نوشته شده در 88/07/20ساعت 19:28 توسط آزاده |

بیشتر از یک هفته دوام نیاوردم.یک هفته نه.شش روزم کمتر.

نوشته شده در 88/07/20ساعت 11:46 توسط آزاده |

جملات زیر را جدی بگیرید و بعد از جدی گرفتن،صورت مسئله را پاک کنید.

۱.بخشش،لازم نیست اعدامش کنید.

۲.بخشش لازم نیست،اعدامش کنید.

۳. در فلق بود که پرسید سوار

۴. در زندگی زخم هایی هست که گاه روح را مثل خوره در انزوا می خورد و می تراشد.

۵. به جامعه مدنی،چیز بیاموزید.

۶. گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

۷. افعی ها خودکشی می کنند.

۸.یاد روز حافظ گرامی.

نوشته شده در 88/07/18ساعت 18:57 توسط آزاده |

گاهی بزرگ ترین کادوی دنیا می تونه بولوتوث کردن یک آهنگ باشه.

درست مثل وقتی که ماشین آروم، توی اولین پیچ هراز تاب می خوره و یکهو صدای ویدنی هستون مثل کسی که از پشت دستش رو روی شونه ات بذاره،غافلگیرت کنه.

Will always love you

لب هامو به زانوهام می چسبونم . بیشتر قوز می کنم و چشمامو می بندم و به شکل ناگهانی یاد سکانس پایانی فیلم بادی گارد می افتم و شونه های پهن و سرگردان کوین کاستنر وسط باند خیس فرودگاه.

 خدا رو شکر که تکنولوژی اختراع شده.خدا رو شکر که تو مثل دیگران نمیگی توی ماشین درست بشین.مگه برنامه" شوک" را  نمی بینی؟

خدا رو شکر که هنوز دریا هست که اشک های منو قایم کنه و هیشکی داد نزنه جلو نرو.

 خدا رو شکر که هنوز می تونم توی مسابقه جیغ زدن با مرغ های دریایی کورس بذارم و برنده شم.

 خدا رو شکر به آب دادم.بندها رو به آب دادم.یک دسته گل گنده با گل های ریز و بنفش فراموشم نکن رو به آب دادم .

 دلم را با بیست کیلو اضافه بار به آب دادم  و از این بخشش زیر پوستم خارشم گنگی حس کردم.

 و چه بد که من هنوز بلد نیستم کد این آهنگ رو توی وبلاگ بذارم تا همون مخاطبانی که از لحاظ ملنگی دست کمی از من ندارند بتونند توی خلسه این نوستالوژی فرو بروند.

 مثل من توی رختخواب قوز کنند و با بالاترین وولوم ممکن آهنگه رو گوش بدهند و اگه کسی نبیندشون،چشمای نمناکشون رو پاک کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت 5:9 توسط آزاده |

آیا این خصوصیت سفر است که همه چیز، پیش چشم من این طور رنگ باخته است؟

دیگر نه حوصله ای برای گردگیری اتاق،نه احساس انضباطی برای مرتب کردن تختخواب،نه انگیزه ای برای به روز کردن،نه توانی برای خداحافظی،نه حالی برای احوال پرسی.نه وسواسی برای اسکاچ کشیدن سینک دو قلوی آشپزخانه.

این چمدان قرمز بسته شده کنار اتاق که چند سال پیش خریدمش،مرا می ترساند و این جمله که وقتی سراسیمه از بیرون می آیی بی درنگ می پرسی: آماده ای؟

سر تکان می دهم و در چارچوب در خاموش می مانم و از خود می پرسم: برای چه چیز آماده هستم!

چیزی دستگیرم نمی شود.

حالت تنها بازمانده از یک خانواده جنگ زده را دارم که می خواهند به جای دوری،دورتر از جایی که می شناستش اعزامش کنند.حالا این جا چه اردوگاه کار اجباری باشد یا هر چیز دیگر.مهم نیست.

چمدان در یک دست و اگر آسمان بارانی باشد،چتر در دست دیگر و من،خدایا چرا من هیچ وقت از خیس شدن لذت نبرده ام.

حفره ای که در آینه است مرا دچار سوء تعبیر می کند.حتما اشتباهی شده است.

اول چشم هایم را به شکل سوراخ مخوفی نشان می دهد،بعد لب هایم،بعد گلویم و بعد...

یک لحظه صبر کن ببینم، آن اصل کاری که در سمت چپم،چنبره زده بود سرجایش نیست.

باید قبل از رفتن نگاهی داخل دستشویی بیندازم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/11ساعت 16:6 توسط آزاده |


Design By : Night Skin